X
تبلیغات
پرنده دریا - پرده دوازدهم

پرده دوازدهم:

اکنون مقابل هم نشسته ايم رو در رو با اسلحه هاي خالي، يکي با احساسي گناه بر ديده و ديگري با زخمي عميق بر دل، خسته تر و لرزان تر از هميشه مقابل گروهي نشسته بودم که براي اثبات بي گناهيم در قالب هياتي از مرکز به شهر محل اقامتم آمده بودند. ولي آرزو مي کردم کاش نيامده بودند و مي گذاشتند تا اين درد بي درمان که پنچه ظالم اش را تا آخر عمر بر گرده ام فرو برده بود  همانگونه سر به مهر در چال خاطرات دفن مي شد. اما آمدند و دوباره همه دردهايي که به زور به عقب و پس ذهن انداخته بودم سر باز کرد و دهان گشود. تنها و بي پناه در دايره پنج مرد گير افتاده بودم، براي دقايقي که نمي دانم چقدر طول کشيد سکوتي سنگين و خفقان آور همه اتاق را در خود فرو برد. هيچکدام جرات سر بلند کردن و نگاه کردن به ديگري را نداشتيم. دوباره چيزي در من شکسته بود. شايد غروري که سعي در ترميم آن کرده بودم. سيبک گلويم آزارم مي داد و همچون قطعه سنگي سخت راه تنفسم را مسدود کرده بود، داشتم خفه مي شدم، کاش زودتر تمام شود، کاش اين دلسوزي به اتمام مي رسيد.   

خدايا چرا در اين اتاق لعنتي هوا وجود ندارد، دارم خفه مي شوم. دوباره بر درگاه دادگاه بر روي سکوي نياز از خداوند، با همه دردمنديم تقاضا مي کردم که نگذارد تاريخ در به تصوير کشيدن صحنه چند ماه پيش تکرار شود. خداوندا کاش اشگ ديده ام امروز، حداقل براي همين يک روز هم که شده، مي خشکيد و مرا رسوا نمي کرد. صدا دوباره اسم مرا خواند خانم....، عاجزانه سر بلند کردم و با دردي در گلو پاسخ مثبت گفتم. شما مجاز هستيد از ايشان شکايت کنيد و ما به آن رسيدگي، البته بد نيست خاطر نشان کنم ما قبلا تحقيقاتمان را به اتمام رسانده ايم ولي شما در عين حال هر گونه تصميم بگيريد عمل خواهيم کرد.

 براي اولين بار سر بلند کردم و در چهره از هم پاشيده مردي خيره شدم که آثار باقي مانده از جنگ تا آخر عمر او را همراهي مي کرد. بيکباره خاطره روز اول ورودم به اين شهر باز سازي شد.

 تازه از پله هاي طبقه اول، بالا آمده بودم که در پيچ راهرو با  غريب ترين صورت دنيا برخورد کردم و به ناگاه از ترس جيغ خفيفي کشيدم. وقتي وارد اتاق کارم شدم تا خود شب، تصوير صورت مردي که به جاي چشم راست يک حفره عميق بر رو داشت را با خود حمل مي کردم، بعدها از زبان همکاران شنيدم که در زمان جنگ به اين روز در آمده. صدا دوباره بلند شد و ادامه داد. اما با توجه به اينکه ايشان يکي از جانبازان جنگ مي باشند و در ضمن از کرده خود پشيمان، شايد دلتان بخواهد که او را عفو کنيد. هنوز به چهره اش نگاه مي کردم، آخر چرا؟ اين کوتاه ترين و در عين حال واقعي ترين و دردناک ترين سئوالي  بود که تا آن موقع آنهم با آن شرايط مي خواستم جوابش را بدانم.

 باورم نمي شد که توانسته باشم زبان به سخن بگشايم. سر به زير انداخت و از تنها چشمش اشگي غريبانه چکيد. مدير حراستمان با عصبانيت دهان به شماتت گشود. آخر چگونه روز قيامت جواب مي دهي مگر خودت خواهر نداري و او شرمنده تر سر به زير انداخت و مرا بيچاره تر کرد. مگر من چه کرده بودم؟ با ايراد اين سئوال ديگر چشمانم نجابت نکرد و شد آنچه که از آن مي ترسيدم. با تنها چشمش که غرق در اندوه و شرمساري بود نگاهم کرد. اکنون بعد از سال ها که از آن واقعه مي گذرد از خود مي پرسم شرمندگي که آن روز در نگاهش شناور بود از پشيماني ظلمي بود که به ناحق بر من روا داشته بود و يا شرمساري يک مرد در مقابل افرادي بود که او را به محاکمه کشانده بودند.

چيزي در من دهان باز کرده بود. آن لحظه تنها چيزي که ممکن بود تا حدودي آرامم سازد رسيدن به پاسخ اين سئوال بود که آخر چرا؟ و پاسخي که دريافت کرده بودم فقط سکوتي کشنده بود. حاضر بودم درصدي از حياتم را بدهم تا بدانم چه چيزي در وجود من باعث ايجاد چنين نفرتي در  مردي شده بود که يک چشم خود را براي حمايت از مردمش فدا مي کند ولي از خطاي من ناچيز نمي تواند بگذرد؟ دوباره اينبار با ضجه خواستم که بگويد و او فقط گريه کرد بي هيچ صداي قابل لمسي، ساکت بر روي صندلي مقابلم نشسته بود و گريه مي کرد ديگر قادر به تحمل نبودم، تصاوير آن روز کذايي دوباره و بترتيب از مقابل ديدگانم رژه رفتند. دوباره همگي پشت ميز کنفرانس نشسته بوديم و ارشد اداره يکسره و مدام دهانش باز و بسته مي شد. يادم آمد آن روز هم همين سئوال را از حاضرين کرده بودم، آن روز هم مدير حراست از من خواسته بود تا با صحبت، خود را آزار ندهم. آن روز هم در محاصره مردان خرد شده بودم، آن روز هم، همه تلاشم در نشکستن بي فايده و عقيم مانده بود درست مثل همين امروز. سر بلند کردم چاره اي نداشتم هرگز قادر به تحمل زجر ديگران نبودم، هرگز نشده بود که اينگونه ظالمانه بر کسي ظلم کنم. پس با درد سر بلند کردم و گفتم،  گذشتم فقط همين. و خواستم که او نيز خود را ببخشد البته اگر احساس گناه مي کند. او را به دخترانش که براي داشتن چنين پدر ايثارگري افتخار مي کردند بخشيدم و برخواستم، ميخ از ديوار در آمد ولي جاي خود را براي هميشه بر آن حک کرد. دوباره بيمار شدم سخت و غم انگيز. بهبود که يافتم ديگر هرگز نتوانستم به چهره اش نگاه کنم. هرگز.

+ نوشته شده توسط پرنده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:47 |


Powered By
BLOGFA.COM