سر در سراب
مغروق خود شده ام درچلیپایی سرد، کلاف سر درگم ذهن پریشان، چیزی در من شکسته است. چیزی که انگار بهانه زندگیم بود و اینک آنرا گم کرده باشم. سرد و غمزده در خود خزیده ام. دلم می خواهد صدایی قدرتمند مرا بخود آورد صدایی که طنین قدرتمند بیدار کردش از انجماد درون یخ زده ام وسیعتر و تواناتر است. گوش می سپارم آزمندانه به اصوات بیروح زندگی، ولی هیچ صدایی از هیچکس و هیچ چیز برنمی خیزد. انگار همه در بیصدایی خود مرده اند. ارواح متحرک بیصدا، یا اصوات بی طنین ارواح. کاش خداوند در تمامی همه وقت بودنش گهگاهی به اعتبار حزن بارانی یکدل به سلام آشتی می آمد. به درون خود نگاه می کنم، حفره وجودم بسی بس عمیق است. از خود رمیده ام و دستی قدرتمند باید تا یارای نفوذ و رسوخ به چاله تنهائیم نماید بی هیچ واهمه از ترس سردی نگاه و رفتار. زمین دوباره مرا در زائیشی دگرگونه زائیده است. مسخ شده ام، مسخ گوداله های هزار توی ضمیر. مجری یگانه تارباف میله های زندان خود به حکم زندانبان شدن. سلام ای عنکبوت خودجلاد. ذبیح ذبح رفته تالار تارهای مرگ تدریجی، ترا هزاران تهنیت پرشکوه، در باختی چنین حقیرانه. فردا هرگز از آن تو نخواهد شد تو در دیروز های خود گم شده ای. همه کوچه های دست ساخته زندگیت بن بست است. منتهی به دیوار دوزخ. رهایی تو تنها به اراده ات گره خورده است. ضعف آن، قوت این دیگریست. پس از هم اینک به تسلیتت آمده ام که بخوبی می دانم چه حقیرانه مرزهای اراده را طی می کنی و هر لحظه در لغزشی سنگین بر زمین شکست، بوسه می زنی، هبوط از فراز اراده به حضیض ناتوانی. اما اگر بدانم به شکستی دیگر محکومم نمی کنی سوگند می خورم دوباره دست بر زانوان نجیبت خواهم گذارد و قیام خواهم کرد. چه نیک می دانم این آخرین رستاخیز من از توست. اینک برخواسته ام بی هیچ ستونی جز دیوار توکل. تلاش کودک نوپا در افت و خیزهای تسلط و حرکت. اینک بازآمده ام، از سرزمین جنون و از میان بازماندگان حیرانی. تجدید دوباره پیمان با زمین در زائیشی نوین.
من درد ترا ز دست آسان ندهم