در دومین روز همکاری من با بدخلق ترین مرد اداره اتفاق عجیبی افتاد که هنوز خاطره آنروز بعد از گذشت قریب به دو دهه از خاطرم نرفته است. بخوبی به یاد دارم آن سال، سال شلوغ و پر دغدغه ای برایم بود. سرشار از فعالیت های اجتماعی و مسئولیت های خانوادگی. پدر و مادر برای انجام اعمال حج تمتع به سفر حج رفته، مسئولیت برادر و خواهر کوچکترم را بمن سپرده بودند. از طرفی دفتر روزنامه روزهای پر التهابی را پشت سر می گذاشت و به همان نسبت دبیر سرویس ها به لهیب آن التهاب در تب و تاب بیشتر. تحصیل در دانشگاه و تدریس در دو مقطع راهنمایی و دبیرستان نیز معضل خودش را داشت و قبول اینکار از سازمان تقریبا داشت خلقم را تنگ می کرد مخصوصا که در مواجهه با برخی از برخوردهای فرشته اخلاق سازمان که به تازه گی دچار تحول و انقلاب درونی شده بود به شدت سردرگم و کلافه شده بودم. برای همین با خود عهد بستم تا هر طور شده قبل از پایان ظهر فردا کار را تحویل داده، خود را از اسارت و بردگی برهانم. آنروز شیفت صبح را در مدرسه و در خلسه همآغوشی پرلذت با بچه ها گذراندنم، و بعد از پایان این سرخوشی مستانه با سرویس راهی سازمان شده، تا مقدمات عملی کردن هر چه زودتر نیت قلبی خود را فراهم کنم، پله ها را با سرعت طی کرده، وارد کریدور مدیریت و از آنجا اتاق کار خود شدم. بدون حتی نیمه نگاهی به اتاق مدیر پروژه پشت میز کار، اطراق کردم و بلافاصله نیز آستین همت به مدد پایان روزی پربرکت بالا زدم، هنوز دقایقی نگذشته بود که حنجره آهنین دستگیره درب اتاق، به فشار دستان مردانه مردی در هم فشرده شد و با فریاد دادخواهی، دهان از هم گشود. سلامش را به سلامی پاسخ گفتم. و چشم در چشمش منتظر دریافت پاسخ قابل قبولی برای این مزاحمت. با کمی تامل گفت: فکر نمی کردم خانم.... (دوستی که قبلا باعث این پیوند کاری شده بود) در ابتدای کار تنهایتان بگذارد و پاسخ شنید تنها نیستم و دیگر هیچ. با کمی سردی آنقدر که بی ادبی زیاده از حدی را نمایش ندهد سر به زیر انداخته، خود را مشغول انجام کار نشان دادم و او فهمید که دیگر جای ماندن نیست و باید خود و پیکر نقش بسته بر سنگفرش اتاق را به بیرون هدایت کند. کمی احساس ضعف می کردم و می دانستم که بدن خسته ام ملتمس دمی آسایش و آزمند جرعه ای آب و کمی نان است ولی برای ادای این حق، فرصتی نبود. که بیکباره خورشید بخت وجود، تابید و زهره پر فروغ رفاقت به نوازشی دوستانه درب اتاق را گشود و نتیجه استراحتی شد که به تقاضای دوست هدیه بدن گردید. سر میز ناهار با هم از هر دری سخن گفتیم تا ختم کلام به آقای ... کشید. خواستم طفره روم ولی نشد که نشد و از آنروز دفتر قصه ما به روایت ماهها جنگ و گریزی نافرجام گشوده ماند. هوا داشت رو به تاریکی می سپرد و سایه شب خود را به اتاق کار می کشاند که شنیدم صدایم می کند این حرکت از او کمی غریب بود اما این روزها غریب، خویشتن گذشته او بود و کنون او، همه جلوه های نو ظهوری بودند در ترسیم سیمای مردی که در دگردیسی عجیب، از پیله خود طلوع می کند تا با هبوط در واقعیت های جهان اداری، خود را به ثبت برساند. میز کار را برای پیوستن به ندای طلبیده شده ترک گفتم وقتی به معیادگاه رسیدم دخترانی دیدم که به طلب کارورزی آمده بودند. سلام، با من کاری داشتید، بله و من برای دقایقی طولانی در مجاورت او بی هیچ گفت و کلامی نقشی حک شده بر اتاق شدم. بدون آنکه حتی دلیل آن دعوت را دانسته یا درک کرده باشم همچون مجسمه ای از گچ رنگین شاهد اصرار و ابرام های سه دختر خانم دانشجو برای پذیرفته شدن بعنوان کارورز و صلابت وی در رد تقاضا گردیدم. یخ کرده بودم و بی دلیل توسن خشم را به تاخت در خارزار سیاه عصبانیت می راندم. نمی دانم چرا هر بار که نگاه یکی از آن دخترکان پریچهر بر صورتم تلاقی می کرد شرمسار حضور بی دلیل خود می شدم. انگار آنان نیز بدنبال پاسخ این حضور بی اثر بودند و یا اینکه من نقشی در این حضور مضحکت داشته ام. کمی زیر زانویم درد گرفته بود و انگار گرمای وجود مردی که در دو قدمی من ایستاده بود و دیگرانی را طرد می کرد که به همکاریش نیازمندند مرا به آتش می کشاند. تب کرده بودم و نمی دانستم تکلیفم چیست. از طرفی قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم. همانطور عاطل و باطل بی هیچ حضور ثمر بخشی میخکوب زمین شده بودم و معذب از اینکه انگار در قفسی کوچک و تاریک به نمایشم گذارده اند. رو به ضعف می رفتم که ختم جلسه با صراحت اینکه این واحد به کارورز احتیاج ندارد صادر گشت و من از بند رستم. با خروج آنان با نگاهی تند و تلخ بلافاصله اتاقش را ترک گفتم و از آنجا نیز آماده رفتن به خانه که دوباره صدایم کرد. ولی گویا ورق برگشته باشد. او آمده بود و مظلومانه نگاهم می کرد و من خشم آلوده و زخم خورده با نگاه دردیدمش تا بفهمد رسم جوانمردی استفاده ابزاری از دوست نیست. گفت برایم عجیب است که شما چگونه می توانید این همه مسئولیت را همزمان بر عهده بگیرید و بخوبی انجامش دهید. و جوابی تلخ به گزندگی نیش عقرب گرفت. بی هیچ کلام اضافه ای گفت فقط خواستم این شعر را بخوانید و بی هیچ کلام دیگری اتاق را ترک کرد و من شناور در مه حاکم بر اتاق در سکوتی سنگین خواندم و اشگ ریختم بر این قساوت ناخواسته و بی عمد.
روح مجنون رو سفید از عشق ماست:
زآتش مهری که خود افروختی
قلب و جان و پیکرم را سوختی
هر که زین آتش نسوزد پخته نیست
وآن که زین آتش بماند خام کیست؟
با که گویم بی تو چون آشفته ام
کی به خامان سر این غم گفته ام
بی تو جانم شعله ای سوزان شده
وز لهیبش جسم و جان پیچان شده
ای دریغا آب و اشکی و نمی
کین لهیب از آن فرو بنشانمی
در همه تن قطره واری آب کو
آب را تنها درون جو بجو
نیستم جو تا رود آبم ز سر
آتشم آتش که می سوزد جگر
آنچه در رگهای من جاری بود
شعله های آتشی کاری بود
آتش است اندر رگم جاری نه خون
ورنه می ریزم چو آب از رگ برون
این همه گرمی از آن خورشید روست
گر همه جانم بکاوی اوست اوست
ای فریباتر ز علم آموختن
گرمتر از معنی افروختن
ای ز تو شیدائیم جان یافته
روحم از عشق تو ایمان یافته
از تو می پرسم بگو من چیستم
بی تو اصلا نیستم من کیستم
ای همه من تو، کجای من من است
آنچه می بینی فقط پیراهن است
ای شکیبائی ده بی صبریم
آفتاب آسمان آبیم
ای درون من ز من هم بیشتر
ژرفی ایت از عمق هر یم بیشتر
از نگاهت عمق را آموختم
گر چه همزان بود کین سان سوختم
ای نگاهت پرده دار رازها
می خرامد در نگاهت رازها
ای نگاهت شور و جوش خون من
نغمه سوز دل محزون من
ای نگاهت روح پاک آبها
سکر خواب آلوده مهتابها
سرخوشم زین پختگی در سوختن
چون سمندر عاشقم بر سوختن
از تو دریا شد دل جویباریم
آسمانم کهکشانی جاریم
سرخوشم آن سان که رود از تاختن
نی چو صبح از رنگ رخ را باختن
سرخوشیم از رعد بی اندازه تر
از خروش موج بی اندازه تر
روحم از عشق تو سیرابی گرفت
گر چه از دوریت بیتابی گرفت
نک برآ، خورشید این مرداب شو
من چو جویبارم تو در من آب شو
عشق را در جان من سر ریز کن
آتش این خواستن را تیز کن
در من آویز ای دو بازوی امید
روشنایم کن تو ای صبح سپید
با تو مینای وجودم پر ز می
کی کنم این راه بی روی تو طی
ای همه ره با تو پایان یافته
از دم تو جسم من جان یافته
هر چه هست ار جز تو باری هیچ نیست
گر جز این است عشق با من گوی چیست
ای به آتش روح و جانم سوخته
کس به مجنون عشق کی آموخته
ای سبکبالان، سبک جانم ز عشق
میر سالاران رندانم ز عشق
از شمایم ای بهار و آب و سنگ
در من است این جلوه های رنگ رنگ
من زبان مرغ می دانم به عشق
خط روی سبزه می خوانم به عشق
لیک این عشق بلند بی شکست
این چنین آسان نمی آید به دست
بایدت اول چو شبنم پاک بود
نی اسیر این پلشت خاک بود
وآنگهی باید بسوزی خویش را
دور سازی هر کم و هر بیش را
تفته گردی ذوب گردی از درون
تا بریزی هر چه خامی را برون
باید از سنگ وجودت شیشه ساخت
پس ترا باید که صافی پیشه ساخت
گر ترا یک رگ ز ناصافی بود
خود همانت تیرگی کافی بود
پاک شو در عشق چون جسم حباب
یا چو روح شبنم و چون جان آب
چون چنین شد گام را برداشتی
دانه ای از عشق در خود کاشتی
وانگهی باید که ستواری کنی
نی ز هر تیر بلا زاری کنی
صبر باید تا بروید دانه ای
صبر کن گر طالب جانانه ای
بی شکیبائی نگردد تاک مل
بی تامل غنچه کی گردید گل
غایبی تا هر زمان پیداستی
آن زمان بیشی که از خود کاستی
آن شنیدستی گلی از نو گلان
گفت با صعوه درون بوستان
کی رفیق امروز دیدم روی خاک
همدمی و گشتم از غم سینه چاک
خواستم از شاخه پیشش اوفتم
خویش را هر دم به هر در کوفتم
مانده بودم لیک بر گلبن چو سنگ
یا چو اندر راه همچون پای لنگ
صعوه آزاده گفت ای خوبروی
غم مخور این راه بیهوده مپوی
تا تو با خود ماندی و با خویشتن
مانده ای در راه این بشنو ز من
بایدت اول ز خود گشتن جدا
تا بجویی روی آن محبوب را
وآنگهی باید رسید و پخته شد
چون رسی از شاخه افتی خود بخود
میوه تا کال است و خام است از درخت
کی جدا گردد مگر با سنگ سخت
یا که سنگ امتحان را نوش کن
یا بمان خاموش و حرفم گوش کن
علم عشق ما به دفتر نیست نیست
خود چه می خواهی نوشت اینکار چیست
عشق را در جان و در معنا بجوی
وآنچه می خواهی نویسی بازگوی
در کتاب چشم من آنرا بخوان
با سواد عاشقی آن را بدان
آن کتاب از کف نه این ساغر بگیر
دل ز مهر خامه و دفتر بگیر
آه ای عشق، ای تو چون خود باشکوه
ای که می ماند به تو بالای کوه
ای تو قعر هر چه ژرفایی در اوست
ای تو اوج هر چه بالایی در اوست
ای روان پاک گلهای بهار
جان سبزه، روح آب رودسار
ای بهار جان عشاق از تو نیز
آتش دلهای مشتاق از تو تیز
ای تو بی رنگی، تو رنگ رنگها
ای تو جادوی همه آهنگ ها
عشق مستور است در ذات جهان
عشق دریا و چو ماهی ما در آن
همچو صدها صد هزاران دگر
ما درین دریا و از آن بی خبر
عشق دریا و دل ما چون سبو
زآن همان گیرد که می گنجد در او
وه، چه شیوا گفت آن سالار عشق
مولوی ملاح دریا وار عشق
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
گر که عشق از نوع سودایی بود
در شمار عشق مولایی بود
آب هفت اقیلم او را شبنمی است
پنج اقیانوس هم آب کمی است
با توام افتاده در سودای عشق
ای خوشا این رنج نا پیدای عشق
هم تو ماهی هم تو آب و هم سبو
هم منی هم خویشتن هم ما هم او
نک چو خور از قله جانم بتاب
بال بگشا و برآ ای آفتاب
گر چه خورشیدم در آب افتاده ام
یا زمانم کز شتاب افتاده ام
نیست تن پوش من الا سادگی
سیرتم جز حشمت افتادگی
در من از تاریکی نخوت مجوی
روشنای ساده ام چون آب جو
خسته اما زین جهان رنگ رنگ
مانده ام دلتنگ همچون روح سنگ
خسته چون روح خدا در جان خلق
خسته همچون شانه زیر بار دلق
چون کلوخی مانده ام در رهگذر
اندکی از قدر پوچی بیشتر
از غرور خود ولی پل ساختم
خم شدم تا عشق را افراختم
روح مجنون رو سفید از عشق ماست
کار عشق ما جنونی بی ریاست
همچو رودم آرزوی رفتن است
همچو نی هر بند شوق گفتن است
کاش بودم پرچمی در اهتزاز
یا چو تکبیر بلندی در نماز
این خود از ایمان من سر می زند
گوش کن دارد خدا در می زند
ای خدا پس گوسفند آماده کن
کار ذبح عشق ما را ساده کن
اینک اسماعیل عشقم در ره است
وز تو ابراهیم جانم آگه است
من به فرمانم ولی همراه باش
وز شکوه عشق من آگاه باش.
با قرائت آخرین مصرع خانه کرده در میانه ابیاتی اینچنین پر مغز،در دل تاریکی شب، و همراه با سنگینی سکوت حاکم بر فضا دانستم که: صدور حکم سنگین من فقط به قضاوت ظاهر بود و این گناهی بود بس بزرگ و نابخشودنی. من به زلال آب شک برده بودم.