عقوبت روح

شبی پیش و بیش از گذشته شب. آنگاه که ظالمانه روحش را به دندان غیبت و تهمت می گزیدند شناور در بهت ناباوری از این همه کین بی دلیل. در کسری از ثانیه هنگامه ی تلاقی دو نگاه بیشرم و بیگناه دیدم که چه غمگنانه حسرت آوا در سکوت اشگ از دیده ریخت. مغموم این همه جفا در دل از این همنشینی شرم آور خواستم دست از سفره تهمت کوته کرده بزم تلخ گوشتخواری محارم را بدیگرانش واگذارم تا آن دیگران خود به تنهائی لقمه به گناه بیالایند و گوشت برادر به نیش کین کشند که به ناگاه در اندوهی جانفرسا به التماس میانه زمین و آسمان دستم گرفت و با تضرع گفت: اندکی تامل. مرا که همخون توام به اجابت درخواست دل خوش دار و بشنو صدای التماسم را که من بهمراهی تو دلخوشم. نازنین جگر گوشه خواهر. آیا آنگاه که کودکی بیش نبودید در میانه بیگانگان پشتیبانتان نبودم؟ آنگاه که نیاز به آرامش داشتید دست محبت بر سرتان نکشیدم؟ آیا برای شادی دل کوچکتان بازیچه هایی هر چند کوچک اما از اعماق وجود برایتان نخریدم؟ آیا آنگاه که درد نامروت بر جان کوچکتان چنگ میانداخت برای سلامت جسم نازنین تان خدا را به دعا ننشستم؟ یا به گاه سرما و به وقت نیاز بالاپوش خود بر اندام کوچکتان میهمان نکردم؟ آیا برای دیدن لبخند زیبایتان آن چیزهای کوچکی که می توانست شما را بوجد آورد هدیه ندادمتان؟ اینک کمی مدارا و مروت عزیزکانم. که اگر مرا هم تقصیریست شما به پاس همه آن علاقه بی شائبه در گذشته ای نه چندان دور بر من ببخشید که پاره جان منید و عزیز دل. به ناگهان همچون درخت بید بیچاره در خود لرزیدم و به تب در افتادم که روزگار بداندیش چگونه حافظه را در مغاک بداندیشی های بی بنیان به ورطه اسارت می برد و در این میانه فراموشی. آن می کند که تو دست به غیبت و تهمتی سترگ می یازی تا زمانه دیگر در بند عدالت خداوندی به عقوبت عمل گرفتار آیی. خجل از چنین حضور نابکاری سر چرخاندم و دیدم مادرم را که در جمع فرزندان. تنها و بی پناه بغضی بزرگ را فرو می خورد و با دردی در وجود مهر سکوت را به اجبار به دل می کشد که آن یکی همخون او و این دیگران جگر گوشه هایش اند.و من بیش از گذشته خجل و شرم آلوده از گناه ناکرده سر به ریز انداختم که طاقت تحمل نگاه دردمند مادر حداقل مرا نبود.

عفریت عشق

وقتی عشق در خانه دلی را می زند که امکان عاشق شدن برایش همچون چشاندن شوکران بر حلقوم یار اولیست دیگر زیبا نیست عفریته ایست در لباس هوس و یا نیش عقربیست بر جان عزیزان. اینجاست که عفریت عشق در نگاه عاشق شراره آتش می شود

سیه جامگان

اندیشه ام سر می خورد در زمهریر سرگردانی،معلق میان امروز و دیروز، آنگاه که معصومانه با دستانی لرزان و چشمانی اشک آلود به تشیع پیکر بی جان مورچگانی می رفتم که در مناظره باغچه با آب جان می باختند. مورچگانی که به گاه آبیاری باغچه های کوچک حیاط خانه به دستان خلیده از خار پدر دست از زندگی می شستند تا دیگرانی بنام گیاه به حیات خود ادامه داده، جانی دوباره یابند. چقدر عجیب است فعل توامان و دوگانه این مایع بی رنگ و شفاف: جان دهنده و جان گیرنده. و تاثر برانگیزتر اینکه جان دهنده گان به این جلاد جان بخش از قبل در مرگ خود سیه پوش شده باشند. دخترکی بودم پنج ساله، سمج و دامن گیر هر لحظه بودن با پدر حتی در حرس علف های هرز باغچه و شاخه های خشک درختان میوه خانه. اینک دو زانوی همت به لبه باغچه سپرده ام و آستین به نجات مورچه ای خرد که در میان آب و گل و لای آن برای ادامه حیات تلاش می کرد بالا زده ام. دو بار تلاشم برای امدادرسانی بی نتیجه می ماند و مبهوت به تقلای این خرده موجود به خط سیر طولانی و طویل ماری قرمز که تمامی طول حیات را از دهانه شیر حوض تا به مسلخ سیه جامگان باغ کوچک به عرض اندام پرداخته می سپارم، بر می خیزم تا کام درنده خوی این مار پر پیچ و تاب را به دیگر سو تمایل دهم، اما سنگین تر از همت کودکانه من است پس در سکوت پنجه نشستن به سنگ زده به زحمت کف روی آب زرد چهره از تماس با خاک را پس می زنم و برای بار سوم تلاش می کنم تا مورچه نگون بخت را از ظلمی که ناخواسته برآن روا داشته ام برهانم. می بینمش که بی حال و لمس بر نوک انگشت اشاره ام از حال رفته است و شاخک های نازک و ظریفش در دو سوی صورت نامرئیش یله داده اند،خم شده سعی می کنم تا به سلامت ماموریتم را به پایان برم که تیغه تیز و سیمانی باغچه قاطع نافرجام ماندن این سعی و کوشش می گردد و مور نازک ناتوان را به کام مرگ می فرستد. گریه ام گرفته است آخر امروز چه بسیار ناکامیها در نجات مورچگان شناور در آب را که نچشیده ام. کنارم می نشیند و همچون همه ی وقت بودنش، دست بر سرم می کشد و مرا غرق در لذت حضورش، به زندگی باز می گرداند. شروع کرده ام به صحبت، یکریز و لاینقطع اصلا او را که می بینم سرشار از گفتن، گره کور سکوت از زبانم گشوده می شود. هر کجا که می رود با دو پای کودکانه سایه اش می شوم در همراهی هر گام، بی هیچ انتظار پاسخی. فقط می خواهم که از خودش نراندم و نمی راند بلکه هر دم می خواندم برای با خود بودنش. همیشه با هم و درهم یکی می شویم. پدر و فرزندی که کالبدی به ظاهر جدا لیک ریشه ای سخت درهم تنیده دارند. تعریف می کنم که چگونه برادر تانکر نفتکش زیبائی را که برایم خریده بود به حسادتی کودکانه از هم می درد و لاشه متلاشی یش را از نگاهم می دزد. بسیار گریه کرده بودم چه در خفا و چه آشکارا، که بسیار دوستش میداشتم این هدیه گرانبهای پدر را. و می دانستم که از دست دادنش تاوان استقامتم بود در معاوضه با بارکش برادر. تانکر زیبای زرد رویم تنها و تنها برای کمتر از ساعتی بازیچه دستان کودکانه ام شده بود. این بلا به سالی بعد نیز رقم، تکراری مجدد خورد.   

عبور

وقت هایی می شود که باید زندگی کردن برای دیگران را آموخت، وقت هایی که تو باید رخت خودخواهی و گذر از منیت را بر رخت آویز دوستی بیاویزی تا آن توی دیگری، به غور دریابد زندگی یعنی گذر از برزخ خود. می خواهم درک کنی زیبا ترین تصویر زندگی، زیستن برای لبخند دیگریست این سنت بخشش روزگار است. در تو خصائلی بس نیکو شناور است. تنها و تنها مشکل تو با این همه همراهی صادقانه این است که هنوز نتوانسته ای پای رفتن بر خود استوار کنی و در هجرتی عارفانه عبورگاه صعب خود را بپیمائی، این در حالیست که در نقطه ای مقابل، آشنائی دارم قدیمی که تماما گذرگاه آن دیگرانیست که صمیمانه و صادقانه دوستشان دارد و آن دیگران چنان غرق در لذت این بزم بی ریایند که کم سو شدن چراغ امید در فانوس زندگیش را نمی بینند، خسران بزرگی در راهست، اندوه عظیم ندامت و حسرت، کاش تا قبل از غروب در مکاشفه ای نه چندان روحانی موفق به کشف این همه بیکرانگی گردند. عزیز من تو باید میانه را برگزینی و پا در خط عمود وجود بگذاری و بروی. هم برای خودت و هم همگانی که باز تواند. به خواهشی صادقانه می خواهم این را بفهمی. چه  بسیار روزهای طولانی که باید در خلوت تنهایی خود غرق شوی و در حسرتی وامانده به انتظار و آرزوی آمدن روزی بنشینی که مصرانه خود آن را از خود ستاندی. مبهوت مانده ای بر تصویر مرده بر قاب روی دیوار، مستندی از برگهای بی همراهی با هم بودن و ماندن، اینک تمامی کتاب های خود را به آتش کشیده ای. قصاص همزمان قاتل و مقتول به جرمی ثابت در یک زمان. دستهایت دیگر هیچ برگی را ورق نخواهند زد و چشمانت هرگز سطری را به آخر نمی رسانند، زبانت به تکرار واگویه های مکرر واحسرتا قفل شده اند و دیوارهای کاهگلی خاطرات ذهنت پر شده از اشکالی مبهم و تاریک. می دانی که خود کرده ای و باز هم تجاهل چتری می شود سیاه بر آسمان واقعیت های زندگیت. بیا تا دیر نشده ورق های بی روح دوری از خود را به دلاور حرکتی بیرون ریز. مگذار سگ های گرسنه ندامت روح زخم خورده ات را بدرند. زیستن در جمع را بیآموز و حرکت از سکون به سیلان همراهی را. برای با هم بودن و با هم گفتن و خندیدن زمانی طولانی پیشرو نداریم. هر لحظه پیام آور رسیدن به دو راهی زندگیست. تو هرگز نخواهی توانست پای رفتن تقدیر بر جاده سرنوشت محتوم را، سد کنی و آنگاه که مرکب بی اراده تقدیر مسیر باید راکب را طی کند، دیگر پشیمانی را چه سود. وااسفا که چه بی مهابا و بی پروا با شتابی دردناک به سوی تجربه تلخ پیشین، پیش می روی(گام می گذاری) و باز تو خواهی ماند و سرشگ بی مروت اشگ که بی هیچ فرجام مشخصی تازیانه روحت خواهند شد و سنگی سرد حد فاصل ما و بودن ها. بسیار کوشیدم تا به این درک دردناک نائل آیی(برسی) که فاصله ها هرگز در زمان گم نخواهند شد این باور تاریخ است. تا دیر نشده سنگ فاصله را(با محک قرابت) بشکن و برای بودن در هر لحظه زندگی، ذبح هیولای عزلت را به دشنه رفاقت پیشه کن. تو می توانی روزهای بسیاری را در اتاقک تاریک و سرد خود با اندوهی عمیق و حسرتی عظیم بر دل بگذرانی، اما هرگز نخواهی توانست تصویر مرگ را از ذهن تاریخ پاک کنی. باور کن هزاران برگ دانش مرده و خاک گرفته ترا نجات نخواهند بخشید. شاید فردا دیر باشد امروز بودن را از خود مگیر. تو تنها خواهی ماند چرا که خود حکم این غربت غریبانه را با قفلی سترگ بر چشم صادر نموده ای. می خواهم بدانی که چه میزان مستاصل و نومیدانه خاک های کویر تنهائیم را در حسرتی غمگنانه ذره ذره به شمارش نشسته ام و سرانجام سوار بر آخرین گرده غبار حیات، واپسین های دم و بازدم ها را با اعلام آخرین شماره دو میلیارد و چهارصد و سی و دو میلیون و پانصد و نود و دو هزار بار افسوس اگرها فرو می دهم. امانت من: بیا و مگذار تنهائی جریمه باقیمانده حیاتت گردد تا دیر نشده تارهای تنیده بر اندام نحیف زندگیت را پاره کن. بسیار نگرانم بسیار، رجعت را از خود دریغ نکن.

انتخاب

گاه می شود تنها نوشت و در خفا نوشته را بارها و بارها زمزمه کرد و دست آخر بدون هیچ درک درستی از آن همچون مچاله کاغذی بی مصرف روانه سطل زباله نمود.

خاطره

نمی دانی چقدر سخت است بدون تو بودن و هر لحظه با تو ماندن. دیر زمانی است که مرکب دل پا بر جاده صبوری نهاده و بی مهابا مرزهای صبر را غمگنانه پشت سر گذارده است. گاه دلم می خواهد بدون هیچ ملاحظه مضحکی ضجه بزنم و اسباب بهت و خنده دیگران را فراهم کنم و بعد ساکت و بی حرف در چلیپائی کودکانه در کنج دلم کز کنم و آنقدر بلند و پر طنین گریه کنم تا همگان به درک درستی از تنهائی برسند و بفهمند چه کوله بار سنگینی را به دوش می کشم. آری دلم دیر زمانیست برای گریستن در هر لحظه نیاز تنگ شده است. چه بیهوده شادی می کنیم بر رد کردن ورق های عمر تقویمی و چه ساده لوحانه هر ساله بر این جبر محتوم جشن می گیریم. جبر رسیدن به خط پایان و آغاز از نقطه اول. نازنین من بیا و کمکم کن، آنقدر محتاج تم که به تصور نمی آید نیاز دارم بلند شوی و همچون گذشته های شیرین زندگیم آن زمان که بگاه عبور دست نوازشگرت را بر سرم می کشیدی و گیسوانم را در حرکت دستان حمایتگرت آشفته می ساختی وجودت را احساس کنم، بودنت را در کنار دلم.مرا اینگونه سرد در خود رها نکن. فریب خورده روزگارم و تسلیم صرف تقدیر مکتوب. ایمانم به اینکه آمدنت را روزی رفتنی است به مناقصه گذارده ام که گاه باور این ایمان کوره راهی را می ماند در امتداد برزخ حیات. 

میعاد

هر لحظه بودنت را در هر عصر پاییزی جشن می گیرم تا همیشه ی خدا بدانی تنها همیشه جاوید زندگی من توئی. خلوت با تو بودنم را در جمع می نشینم شاید که به فریبی معصومانه آن دیگرانی را بخنداند که فکر می کنند اندوه نبودنت را خاک گور سرد، از آغوش خاطراتم ربوده است و آن غم بی مروت در گذران روزهایی به نام فردا و آینده گم گشته و رفته است. این هیجدم که در راه است سه پاییز سرد است که تو خود را از من ستانده ای و من بی تو و با تو دست در دست لحظه های خیال از برهوتی به نام زندگی گذر می کنم تا امتداد بی نهایت خط پایان. دلم چقدر هوایت را می کند تنها رازیست که خود می دانی و شب زنده داری های غریبانه ام. نازنین من اینجا هوا چقدر بدون تو سنگین است. چقدر پشت من خالیست.

سایه سار دوست 2

در دومین روز همکاری من با بدخلق ترین مرد اداره اتفاق عجیبی افتاد که هنوز خاطره آنروز بعد از گذشت قریب به دو دهه از خاطرم نرفته است. بخوبی به یاد دارم آن سال، سال شلوغ و پر دغدغه ای برایم بود. سرشار از فعالیت های اجتماعی و مسئولیت های خانوادگی. پدر و مادر برای انجام اعمال حج تمتع به سفر حج رفته،  مسئولیت برادر و خواهر کوچکترم را بمن سپرده بودند. از طرفی دفتر روزنامه روزهای پر التهابی را پشت سر می گذاشت و به همان نسبت دبیر سرویس ها به لهیب آن التهاب در تب و تاب بیشتر. تحصیل در دانشگاه و تدریس در دو مقطع راهنمایی و دبیرستان نیز معضل خودش را داشت و قبول اینکار از سازمان تقریبا داشت خلقم را تنگ می کرد مخصوصا که در مواجهه با برخی از برخوردهای فرشته اخلاق سازمان که به تازه گی دچار تحول و انقلاب درونی شده بود به شدت سردرگم و کلافه شده بودم. برای همین با خود عهد بستم تا هر طور شده قبل از پایان ظهر فردا کار را تحویل داده، خود را از اسارت و بردگی برهانم. آنروز شیفت صبح را در مدرسه و در خلسه همآغوشی پرلذت با بچه ها گذراندنم، و بعد از پایان این سرخوشی مستانه با سرویس راهی سازمان شده، تا مقدمات عملی کردن هر چه زودتر نیت قلبی خود را فراهم کنم، پله ها را با سرعت طی کرده، وارد کریدور مدیریت و از آنجا اتاق کار خود شدم. بدون حتی نیمه نگاهی به اتاق مدیر پروژه پشت میز کار، اطراق کردم و بلافاصله نیز آستین همت به مدد پایان روزی پربرکت بالا زدم، هنوز دقایقی نگذشته بود که حنجره آهنین دستگیره درب اتاق، به فشار دستان مردانه مردی در هم فشرده شد و با فریاد دادخواهی، دهان از هم گشود. سلامش را به سلامی پاسخ گفتم. و چشم در چشمش منتظر دریافت پاسخ قابل قبولی برای این مزاحمت. با کمی تامل گفت: فکر نمی کردم خانم.... (دوستی که قبلا باعث این پیوند کاری شده بود) در ابتدای کار تنهایتان بگذارد و پاسخ شنید تنها نیستم و دیگر هیچ. با کمی سردی آنقدر که بی ادبی زیاده از حدی را نمایش ندهد سر به زیر انداخته، خود را مشغول انجام کار نشان دادم و او فهمید که دیگر جای ماندن نیست و باید خود و پیکر نقش بسته بر سنگفرش اتاق را به بیرون هدایت کند. کمی احساس ضعف می کردم و می دانستم که بدن خسته ام ملتمس دمی آسایش و آزمند جرعه ای آب و کمی نان است ولی برای ادای این حق، فرصتی نبود. که بیکباره خورشید بخت وجود، تابید و زهره پر فروغ رفاقت به نوازشی دوستانه درب اتاق را گشود و نتیجه استراحتی شد که به تقاضای دوست هدیه بدن گردید. سر میز ناهار با هم از هر دری سخن گفتیم تا ختم کلام به آقای ... کشید. خواستم طفره روم ولی نشد که نشد و از آنروز دفتر قصه ما به روایت ماهها جنگ و گریزی نافرجام گشوده ماند. هوا داشت رو به تاریکی می سپرد و سایه شب خود را به اتاق کار می کشاند که شنیدم صدایم می کند این حرکت از او کمی غریب بود اما این روزها غریب، خویشتن گذشته او بود و کنون او، همه جلوه های نو ظهوری بودند در ترسیم سیمای مردی که در دگردیسی عجیب، از پیله خود طلوع می کند تا با هبوط در واقعیت های جهان اداری، خود را به ثبت برساند. میز کار را برای پیوستن به ندای طلبیده شده ترک گفتم وقتی به معیادگاه رسیدم دخترانی دیدم که به طلب کارورزی آمده بودند. سلام، با من کاری داشتید، بله و من برای دقایقی طولانی در مجاورت او بی هیچ گفت و کلامی نقشی حک شده بر اتاق شدم. بدون آنکه حتی دلیل آن دعوت را دانسته یا درک کرده باشم همچون مجسمه ای از گچ رنگین شاهد اصرار و ابرام های سه دختر خانم دانشجو برای پذیرفته شدن بعنوان کارورز و صلابت وی در رد تقاضا گردیدم. یخ کرده بودم و بی دلیل توسن خشم را به تاخت در خارزار سیاه عصبانیت می راندم. نمی دانم چرا هر بار که نگاه یکی از آن دخترکان پریچهر بر صورتم تلاقی می کرد شرمسار حضور بی دلیل خود می شدم. انگار آنان نیز بدنبال پاسخ این حضور بی اثر بودند و یا اینکه من نقشی در این حضور مضحکت داشته ام. کمی زیر زانویم درد گرفته بود و انگار گرمای وجود مردی که در دو قدمی من ایستاده بود و دیگرانی را طرد می کرد که به همکاریش نیازمندند مرا به آتش می کشاند. تب کرده بودم و نمی دانستم تکلیفم چیست. از طرفی قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم. همانطور عاطل و باطل بی هیچ حضور ثمر بخشی میخکوب زمین شده بودم و معذب از اینکه انگار در قفسی کوچک و تاریک به نمایشم گذارده اند. رو به ضعف می رفتم که ختم جلسه با صراحت اینکه این واحد به کارورز احتیاج ندارد صادر گشت و من از بند رستم. با خروج آنان با نگاهی تند و تلخ بلافاصله اتاقش را ترک گفتم و از آنجا نیز آماده رفتن به خانه که دوباره صدایم کرد. ولی گویا ورق برگشته باشد. او آمده بود و مظلومانه نگاهم می کرد و من خشم آلوده و زخم خورده با نگاه دردیدمش تا بفهمد رسم جوانمردی استفاده ابزاری از دوست نیست. گفت برایم عجیب است که شما چگونه می توانید این همه مسئولیت را همزمان بر عهده بگیرید و بخوبی انجامش دهید. و جوابی تلخ به گزندگی نیش عقرب گرفت. بی هیچ کلام اضافه ای گفت فقط خواستم این شعر را بخوانید و بی هیچ کلام دیگری اتاق را ترک کرد و من شناور در مه حاکم بر اتاق در سکوتی سنگین خواندم و اشگ ریختم بر این قساوت ناخواسته و بی عمد.

روح مجنون رو سفید از عشق ماست:

 زآتش مهری که خود افروختی

قلب و جان و پیکرم را سوختی

هر که زین آتش نسوزد پخته نیست

وآن که زین آتش بماند خام کیست؟

با که گویم بی تو چون آشفته ام

کی به خامان سر این غم گفته ام

بی تو جانم شعله ای سوزان شده

وز لهیبش جسم و جان پیچان شده

ای دریغا آب و اشکی و نمی

کین لهیب از آن فرو بنشانمی

در همه تن قطره واری آب کو

آب را تنها درون جو بجو

نیستم جو تا رود آبم ز سر

آتشم آتش که می سوزد جگر

آنچه در رگهای من جاری بود

شعله های آتشی کاری بود

آتش است اندر رگم جاری نه خون

ورنه می ریزم چو آب از رگ برون

این همه گرمی از آن خورشید روست

گر همه جانم بکاوی اوست اوست

ای فریباتر ز علم آموختن

گرمتر از معنی افروختن

ای ز تو شیدائیم جان یافته

روحم از عشق تو ایمان یافته

از تو می پرسم بگو من چیستم

بی تو اصلا نیستم من کیستم

ای همه من تو، کجای من من است

آنچه می بینی فقط پیراهن است

ای شکیبائی ده بی صبریم

آفتاب آسمان آبیم

ای درون من ز من هم بیشتر

ژرفی ایت از عمق هر یم بیشتر

از نگاهت عمق را آموختم

گر چه همزان بود کین سان سوختم

ای نگاهت پرده دار رازها

می خرامد در نگاهت رازها

ای نگاهت شور و جوش خون من

نغمه سوز دل محزون من

ای نگاهت روح پاک آبها

سکر خواب آلوده مهتابها

سرخوشم زین پختگی در سوختن

چون سمندر عاشقم بر سوختن

از تو دریا شد دل جویباریم

آسمانم کهکشانی جاریم

سرخوشم آن سان که رود از تاختن

نی چو صبح از رنگ رخ را باختن

سرخوشیم از رعد بی اندازه تر

از خروش موج بی اندازه تر

روحم از عشق تو سیرابی گرفت

گر چه از دوریت بیتابی گرفت

نک برآ، خورشید این مرداب شو

من چو جویبارم تو در من آب شو

عشق را در جان من سر ریز کن

آتش این خواستن را تیز کن

در من آویز ای دو بازوی امید

روشنایم کن تو ای صبح سپید

با تو مینای وجودم پر ز می

کی کنم این راه بی روی تو طی

ای همه ره با تو پایان یافته

از دم تو جسم من جان یافته

هر چه هست ار جز تو باری هیچ نیست

گر جز این است عشق با من گوی چیست

ای به آتش روح و جانم سوخته

کس به مجنون عشق کی آموخته

ای سبکبالان، سبک جانم ز عشق

میر سالاران رندانم ز عشق

از شمایم ای بهار و آب و سنگ

در من است این جلوه های رنگ رنگ

من زبان مرغ می دانم به عشق

خط روی سبزه می خوانم به عشق

لیک این عشق بلند بی شکست

این چنین آسان نمی آید به دست

بایدت اول چو شبنم پاک بود

نی اسیر این پلشت خاک بود

وآنگهی باید بسوزی خویش را

دور سازی هر کم و هر بیش را

تفته گردی ذوب گردی از درون

تا بریزی هر چه خامی را برون

باید از سنگ وجودت شیشه ساخت

پس ترا باید که صافی پیشه ساخت

گر ترا یک رگ ز ناصافی بود

خود همانت تیرگی کافی بود

پاک شو در عشق چون جسم حباب

یا چو روح شبنم و چون جان آب

چون چنین شد گام را برداشتی

دانه ای از عشق در خود کاشتی

وانگهی باید که ستواری کنی

نی ز هر تیر بلا زاری کنی

صبر باید تا بروید دانه ای

صبر کن گر طالب جانانه ای

بی شکیبائی نگردد تاک مل

بی تامل غنچه کی گردید گل

غایبی تا هر زمان پیداستی

آن زمان بیشی که از خود کاستی

آن شنیدستی گلی از نو گلان

گفت با صعوه درون بوستان

کی رفیق امروز دیدم روی خاک

همدمی و گشتم از غم سینه چاک

خواستم از شاخه پیشش اوفتم

خویش را هر دم به هر در کوفتم

مانده بودم لیک بر گلبن چو سنگ

یا چو اندر راه همچون پای لنگ

صعوه آزاده گفت ای خوبروی

غم مخور این راه بیهوده مپوی

تا تو با خود ماندی و با خویشتن

مانده ای در راه این بشنو ز من

بایدت اول ز خود گشتن جدا

تا بجویی روی آن محبوب را

وآنگهی باید رسید و پخته شد

چون رسی از شاخه افتی خود بخود

میوه تا کال است و خام است از درخت

کی جدا گردد مگر با سنگ سخت

یا که سنگ امتحان را نوش کن

 یا بمان خاموش و حرفم گوش کن

علم عشق ما به دفتر نیست نیست

خود چه می خواهی نوشت اینکار چیست

عشق را در جان و در معنا بجوی

وآنچه می خواهی نویسی بازگوی

در کتاب چشم من آنرا بخوان

با سواد عاشقی آن را بدان

آن کتاب از کف نه این ساغر بگیر

دل ز مهر خامه و دفتر بگیر

آه ای عشق، ای تو چون خود باشکوه

ای که می ماند به تو بالای کوه

ای تو قعر هر چه ژرفایی در اوست

ای تو اوج هر چه بالایی در اوست

ای روان پاک گلهای بهار

جان سبزه، روح آب رودسار

ای بهار جان عشاق از تو نیز

آتش دلهای مشتاق از تو تیز

ای تو بی رنگی، تو رنگ رنگها

ای تو جادوی همه آهنگ ها

عشق مستور است در ذات جهان

عشق دریا و چو ماهی ما در آن

همچو صدها صد هزاران دگر

ما درین دریا و از آن بی خبر

عشق دریا و دل ما چون سبو

زآن همان گیرد که می گنجد در او

وه، چه شیوا گفت آن سالار عشق

مولوی ملاح دریا وار عشق

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای

گر که عشق از نوع سودایی بود

در شمار عشق مولایی بود

آب هفت اقیلم او را شبنمی است

پنج اقیانوس هم آب کمی است

با توام افتاده در سودای عشق

ای خوشا این رنج نا پیدای عشق

هم تو ماهی هم تو آب و هم سبو

هم منی هم خویشتن هم ما هم او

نک چو خور از قله جانم بتاب

بال بگشا و برآ ای آفتاب

گر چه خورشیدم در آب افتاده ام

یا زمانم کز شتاب افتاده ام

نیست تن پوش من الا سادگی

سیرتم جز حشمت افتادگی

در من از تاریکی نخوت مجوی

روشنای ساده ام چون آب جو

خسته اما زین جهان رنگ رنگ

مانده ام دلتنگ همچون روح سنگ

خسته چون روح خدا در جان خلق

خسته همچون شانه زیر بار دلق

 چون کلوخی مانده ام در رهگذر

اندکی از قدر پوچی بیشتر

از غرور خود ولی پل ساختم

خم شدم تا عشق را افراختم

روح مجنون رو سفید از عشق ماست

کار عشق ما جنونی بی ریاست

همچو رودم آرزوی رفتن است

همچو نی هر بند شوق گفتن است

کاش بودم پرچمی در اهتزاز

یا چو تکبیر بلندی در نماز

این خود از ایمان من سر می زند

گوش کن دارد خدا در می زند

ای خدا پس گوسفند آماده کن

کار ذبح عشق ما را ساده کن

اینک اسماعیل عشقم در ره است

وز تو ابراهیم جانم آگه است

من به فرمانم ولی همراه باش

وز شکوه عشق من آگاه باش.

با قرائت آخرین مصرع خانه کرده در میانه ابیاتی اینچنین پر مغز،در دل تاریکی شب، و همراه با سنگینی سکوت حاکم بر فضا دانستم که: صدور حکم سنگین من فقط به قضاوت ظاهر بود و این گناهی بود بس بزرگ و نابخشودنی. من به زلال آب شک برده بودم.  

 

سردرگمی

نمی دانم تا کنون برای شما هم اتفاق افتاده است که هر چه تلاش می کنی چیزی را اثبات کرده، یا بفهمانی ولی موفق نشوید. این روزها من دچار این ناتوانی شده ام. هر چه تلاش می کنم به دوستی عالیقدر خود را و ناتوانائی های خود را در مواجهه با اموری هر چند سهل و ساده نشان دهم نمی شود

سر در سراب

مغروق خود شده ام درچلیپایی سرد، کلاف سر درگم ذهن پریشان، چیزی در من شکسته است. چیزی که انگار بهانه زندگیم بود و اینک آنرا گم کرده باشم. سرد و غمزده در خود خزیده ام. دلم می خواهد صدایی قدرتمند مرا بخود آورد صدایی که طنین قدرتمند بیدار کردش از انجماد درون یخ زده ام وسیعتر و تواناتر است. گوش می سپارم آزمندانه به اصوات بیروح زندگی، ولی هیچ صدایی از هیچکس و هیچ چیز برنمی خیزد. انگار همه در بیصدایی خود مرده اند. ارواح متحرک بیصدا، یا اصوات بی طنین ارواح. کاش خداوند در تمامی همه وقت بودنش گهگاهی به اعتبار حزن بارانی یکدل به سلام آشتی می آمد. به درون خود نگاه می کنم، حفره وجودم بسی بس عمیق است. از خود رمیده ام و دستی قدرتمند باید تا یارای نفوذ و رسوخ به چاله تنهائیم نماید بی هیچ واهمه از ترس سردی نگاه و رفتار. زمین دوباره مرا در زائیشی دگرگونه زائیده است. مسخ شده ام، مسخ گوداله های هزار توی ضمیر. مجری یگانه تارباف میله های زندان خود به حکم زندانبان شدن. سلام ای عنکبوت خودجلاد. ذبیح ذبح رفته تالار تارهای مرگ تدریجی، ترا هزاران تهنیت پرشکوه، در باختی چنین حقیرانه. فردا هرگز از آن تو نخواهد شد تو در دیروز های خود گم شده ای. همه کوچه های دست ساخته زندگیت بن بست است. منتهی به دیوار دوزخ. رهایی تو تنها به اراده ات گره خورده است. ضعف آن، قوت این دیگریست. پس از هم اینک به تسلیتت آمده ام که بخوبی می دانم چه حقیرانه مرزهای اراده را طی می کنی و هر لحظه در لغزشی سنگین بر زمین شکست، بوسه می زنی، هبوط از فراز اراده به حضیض ناتوانی. اما اگر بدانم به شکستی دیگر محکومم نمی کنی سوگند می خورم دوباره دست بر زانوان نجیبت خواهم گذارد و قیام خواهم کرد. چه نیک می دانم این آخرین رستاخیز من از توست. اینک برخواسته ام بی هیچ ستونی جز دیوار توکل. تلاش کودک نوپا در افت و خیزهای تسلط و حرکت. اینک بازآمده ام، از سرزمین جنون و از میان بازماندگان حیرانی. تجدید دوباره پیمان با زمین در زائیشی نوین.