خاطره
نمی دانی چقدر سخت است بدون تو بودن و هر لحظه با تو ماندن. دیر زمانی است که مرکب دل پا بر جاده صبوری نهاده و بی مهابا مرزهای صبر را غمگنانه پشت سر گذارده است. گاه دلم می خواهد بدون هیچ ملاحظه مضحکی ضجه بزنم و اسباب بهت و خنده دیگران را فراهم کنم و بعد ساکت و بی حرف در چلیپائی کودکانه در کنج دلم کز کنم و آنقدر بلند و پر طنین گریه کنم تا همگان به درک درستی از تنهائی برسند و بفهمند چه کوله بار سنگینی را به دوش می کشم. آری دلم دیر زمانیست برای گریستن در هر لحظه نیاز تنگ شده است. چه بیهوده شادی می کنیم بر رد کردن ورق های عمر تقویمی و چه ساده لوحانه هر ساله بر این جبر محتوم جشن می گیریم. جبر رسیدن به خط پایان و آغاز از نقطه اول. نازنین من بیا و کمکم کن، آنقدر محتاج تم که به تصور نمی آید نیاز دارم بلند شوی و همچون گذشته های شیرین زندگیم آن زمان که بگاه عبور دست نوازشگرت را بر سرم می کشیدی و گیسوانم را در حرکت دستان حمایتگرت آشفته می ساختی وجودت را احساس کنم، بودنت را در کنار دلم.مرا اینگونه سرد در خود رها نکن. فریب خورده روزگارم و تسلیم صرف تقدیر مکتوب. ایمانم به اینکه آمدنت را روزی رفتنی است به مناقصه گذارده ام که گاه باور این ایمان کوره راهی را می ماند در امتداد برزخ حیات.
من درد ترا ز دست آسان ندهم