شبی پیش و بیش از گذشته شب. آنگاه که ظالمانه روحش را به دندان غیبت و تهمت می گزیدند شناور در بهت ناباوری از این همه کین بی دلیل. در کسری از ثانیه هنگامه ی تلاقی دو نگاه بیشرم و بیگناه دیدم که چه غمگنانه حسرت آوا در سکوت اشگ از دیده ریخت. مغموم این همه جفا در دل از این همنشینی شرم آور خواستم دست از سفره تهمت کوته کرده بزم تلخ گوشتخواری محارم را بدیگرانش واگذارم تا آن دیگران خود به تنهائی لقمه به گناه بیالایند و گوشت برادر به نیش کین کشند که به ناگاه در اندوهی جانفرسا به التماس میانه زمین و آسمان دستم گرفت و با تضرع گفت: اندکی تامل. مرا که همخون توام به اجابت درخواست دل خوش دار و بشنو صدای التماسم را که من بهمراهی تو دلخوشم. نازنین جگر گوشه خواهر. آیا آنگاه که کودکی بیش نبودید در میانه بیگانگان پشتیبانتان نبودم؟ آنگاه که نیاز به آرامش داشتید دست محبت بر سرتان نکشیدم؟ آیا برای شادی دل کوچکتان بازیچه هایی هر چند کوچک اما از اعماق وجود برایتان نخریدم؟ آیا آنگاه که درد نامروت بر جان کوچکتان چنگ میانداخت برای سلامت جسم نازنین تان خدا را به دعا ننشستم؟ یا به گاه سرما و به وقت نیاز بالاپوش خود بر اندام کوچکتان میهمان نکردم؟ آیا برای دیدن لبخند زیبایتان آن چیزهای کوچکی که می توانست شما را بوجد آورد هدیه ندادمتان؟ اینک کمی مدارا و مروت عزیزکانم. که اگر مرا هم تقصیریست شما به پاس همه آن علاقه بی شائبه در گذشته ای نه چندان دور بر من ببخشید که پاره جان منید و عزیز دل. به ناگهان همچون درخت بید بیچاره در خود لرزیدم و به تب در افتادم که روزگار بداندیش چگونه حافظه را در مغاک بداندیشی های بی بنیان به ورطه اسارت می برد و در این میانه فراموشی. آن می کند که تو دست به غیبت و تهمتی سترگ می یازی تا زمانه دیگر در بند عدالت خداوندی به عقوبت عمل گرفتار آیی. خجل از چنین حضور نابکاری سر چرخاندم و دیدم مادرم را که در جمع فرزندان. تنها و بی پناه بغضی بزرگ را فرو می خورد و با دردی در وجود مهر سکوت را به اجبار به دل می کشد که آن یکی همخون او و این دیگران جگر گوشه هایش اند.و من بیش از گذشته خجل و شرم آلوده از گناه ناکرده سر به ریز انداختم که طاقت تحمل نگاه دردمند مادر حداقل مرا نبود.