وقت هایی می شود که باید زندگی کردن برای دیگران را آموخت، وقت هایی که تو باید رخت خودخواهی و گذر از منیت را بر رخت آویز دوستی بیاویزی تا آن توی دیگری، به غور دریابد زندگی یعنی گذر از برزخ خود. می خواهم درک کنی زیبا ترین تصویر زندگی، زیستن برای لبخند دیگریست این سنت بخشش روزگار است. در تو خصائلی بس نیکو شناور است. تنها و تنها مشکل تو با این همه همراهی صادقانه این است که هنوز نتوانسته ای پای رفتن بر خود استوار کنی و در هجرتی عارفانه عبورگاه صعب خود را بپیمائی، این در حالیست که در نقطه ای مقابل، آشنائی دارم قدیمی که تماما گذرگاه آن دیگرانیست که صمیمانه و صادقانه دوستشان دارد و آن دیگران چنان غرق در لذت این بزم بی ریایند که کم سو شدن چراغ امید در فانوس زندگیش را نمی بینند، خسران بزرگی در راهست، اندوه عظیم ندامت و حسرت، کاش تا قبل از غروب در مکاشفه ای نه چندان روحانی موفق به کشف این همه بیکرانگی گردند. عزیز من تو باید میانه را برگزینی و پا در خط عمود وجود بگذاری و بروی. هم برای خودت و هم همگانی که باز تواند. به خواهشی صادقانه می خواهم این را بفهمی. چه  بسیار روزهای طولانی که باید در خلوت تنهایی خود غرق شوی و در حسرتی وامانده به انتظار و آرزوی آمدن روزی بنشینی که مصرانه خود آن را از خود ستاندی. مبهوت مانده ای بر تصویر مرده بر قاب روی دیوار، مستندی از برگهای بی همراهی با هم بودن و ماندن، اینک تمامی کتاب های خود را به آتش کشیده ای. قصاص همزمان قاتل و مقتول به جرمی ثابت در یک زمان. دستهایت دیگر هیچ برگی را ورق نخواهند زد و چشمانت هرگز سطری را به آخر نمی رسانند، زبانت به تکرار واگویه های مکرر واحسرتا قفل شده اند و دیوارهای کاهگلی خاطرات ذهنت پر شده از اشکالی مبهم و تاریک. می دانی که خود کرده ای و باز هم تجاهل چتری می شود سیاه بر آسمان واقعیت های زندگیت. بیا تا دیر نشده ورق های بی روح دوری از خود را به دلاور حرکتی بیرون ریز. مگذار سگ های گرسنه ندامت روح زخم خورده ات را بدرند. زیستن در جمع را بیآموز و حرکت از سکون به سیلان همراهی را. برای با هم بودن و با هم گفتن و خندیدن زمانی طولانی پیشرو نداریم. هر لحظه پیام آور رسیدن به دو راهی زندگیست. تو هرگز نخواهی توانست پای رفتن تقدیر بر جاده سرنوشت محتوم را، سد کنی و آنگاه که مرکب بی اراده تقدیر مسیر باید راکب را طی کند، دیگر پشیمانی را چه سود. وااسفا که چه بی مهابا و بی پروا با شتابی دردناک به سوی تجربه تلخ پیشین، پیش می روی(گام می گذاری) و باز تو خواهی ماند و سرشگ بی مروت اشگ که بی هیچ فرجام مشخصی تازیانه روحت خواهند شد و سنگی سرد حد فاصل ما و بودن ها. بسیار کوشیدم تا به این درک دردناک نائل آیی(برسی) که فاصله ها هرگز در زمان گم نخواهند شد این باور تاریخ است. تا دیر نشده سنگ فاصله را(با محک قرابت) بشکن و برای بودن در هر لحظه زندگی، ذبح هیولای عزلت را به دشنه رفاقت پیشه کن. تو می توانی روزهای بسیاری را در اتاقک تاریک و سرد خود با اندوهی عمیق و حسرتی عظیم بر دل بگذرانی، اما هرگز نخواهی توانست تصویر مرگ را از ذهن تاریخ پاک کنی. باور کن هزاران برگ دانش مرده و خاک گرفته ترا نجات نخواهند بخشید. شاید فردا دیر باشد امروز بودن را از خود مگیر. تو تنها خواهی ماند چرا که خود حکم این غربت غریبانه را با قفلی سترگ بر چشم صادر نموده ای. می خواهم بدانی که چه میزان مستاصل و نومیدانه خاک های کویر تنهائیم را در حسرتی غمگنانه ذره ذره به شمارش نشسته ام و سرانجام سوار بر آخرین گرده غبار حیات، واپسین های دم و بازدم ها را با اعلام آخرین شماره دو میلیارد و چهارصد و سی و دو میلیون و پانصد و نود و دو هزار بار افسوس اگرها فرو می دهم. امانت من: بیا و مگذار تنهائی جریمه باقیمانده حیاتت گردد تا دیر نشده تارهای تنیده بر اندام نحیف زندگیت را پاره کن. بسیار نگرانم بسیار، رجعت را از خود دریغ نکن.