میعاد
هر لحظه بودنت را در هر عصر پاییزی جشن می گیرم تا همیشه ی خدا بدانی تنها همیشه جاوید زندگی من توئی. خلوت با تو بودنم را در جمع می نشینم شاید که به فریبی معصومانه آن دیگرانی را بخنداند که فکر می کنند اندوه نبودنت را خاک گور سرد، از آغوش خاطراتم ربوده است و آن غم بی مروت در گذران روزهایی به نام فردا و آینده گم گشته و رفته است. این هیجدم که در راه است سه پاییز سرد است که تو خود را از من ستانده ای و من بی تو و با تو دست در دست لحظه های خیال از برهوتی به نام زندگی گذر می کنم تا امتداد بی نهایت خط پایان. دلم چقدر هوایت را می کند تنها رازیست که خود می دانی و شب زنده داری های غریبانه ام. نازنین من اینجا هوا چقدر بدون تو سنگین است. چقدر پشت من خالیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 17:23 توسط پرنده
|
من درد ترا ز دست آسان ندهم